بگو ....سنجاقکم هستی

 

 

** اولین سلام در سال نو ..... خوش بودن واقعی ، یه آرزوست .

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

                      کاش می شد که همه بدستش بیارن . حتی برای یک لحظه .......

 

*************** 

 

 

به چشمِ خیسِ گریانم

 

به دستِ داغِ لـرزانم

 

به قلبِ پاک بی تابم

 

بـزن تکـیه

 

که با نیرویِ عشقِ تو

 

ز سیلِ حسرت و اندوه و تنهائی

 

نباشد ذره ای باکم

 

به دشتِ قلبِ من آهسته ره جستی

 

به نـرمی از دلِ سنـگم گذر کردی

 

مرا آشفته سر کردی

 

بخوان با من

 

 که با هر شعرِ من جاری به این دشتی

 

بمان با من

 

که چون سنجاقکی بر سینه بنشستی

 

بگو با من

 

تو هم در یادِ من هستی

 

به یادت هست پیمانِ یکی بودن

 

که با مژگانِ تر بستی

 

بگو با من

 

همیشه عاشقی

 

سنجاقکم هستی

 

 

                                     <  مانـی  >

 

 

/ 57 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی(فصل ما)

چه کیمیا، چه دلربا! زنِ کسی می‌شوید پاهای سپیدش را در آب تیره‌گون. میان ابرها ماه می‌تابد چنان دورادور که کس به آن دست نمی‌یابد _چه دلربا، چه کیمیا! شوهرِ کسی می‌گذرد در زورقی سپید بر نهر تیره‌گون خواستم بپرسم از مرد پیشنهادش چه بود اما پنهان شد ماه در پس پشت ابرها. (اکتاویوپاز)

hamzeh

سلام به ماندانای عزیز/با یک سپید دیگر در آستانه ی کلبه در انتظار تو ام که بیایی و بخوانی و بگویی برایم درباره اش/بیا و خورشید را بیاور همراهت/قربان تو/حمزه...راستی...نيمايی هايت ساده زيبا و دوست داشتنی هستند/خسته نباشی

مهدی کمالی

درود به مانی عزیز . چقدر شعرت زیبا بود . منتظر بودم یه روز عنوان وبلاگتو تو کارات بخونم . حس عاشقانه ، شاعرانه قوی بود . لذت بردم . شاد باشی .

hossein

سلام.... اول معذرت خواهی ام رو بپذيريد... آخه فکر نمی کردم وبلاگم قابل لاين حرفا باشه....موفق باشی

مهدی شجاعی

سلام به ماندانای عزيز///من چند بار وبلاگت رو لود کردم همون پست قبلی بود///باز هم خواندم و لذت بردم///حس درونی خودت رو در شعر احساس کردم///بروزم و منتظرت

محمد حسین نعمتی

با سلام خدمنت شما قبل از هر چيز از لطفتون نسبت به من و اشعارم ممنون رک بودن را هميشه ستايش کردم و در مورد شما نکته جالبی است و از محسنات شما در چند مورد کامنتهاتون اينو دريافتم امیدوارم در اينده بتونيم بيشتر با هم اشنا شويم فعلا به خدا میسپارمتون

كوروش كبير(ف)

آن روز ،آن روز بوده ، البتّه امروز،امروز.‏ اما براي هميشه يكبار برگرد از نوخودم را خودت را ،‏ گرماي “ دربازشد ”را، “ گل‎ها و گنجشك‎ها ” را در من به خاطر بياور:‏ ‏ من ،پنبه بودم، توآتش . من بيست و يك ساله بودم.در، بسته شد ‏“ تو ” خودش بود .“ تو ” پشت در، من دم در.آن روز ، گنجشكها هم...‏ ‏...گنجشك‎ها رفته بودند .شايد تو ...شايد من...اما،‏ اين بار ،اين بار، ديگر... ‏...مي‎بخشي از اينكه من را با اين سرووضع ديدي مي‎بخشي از حرفها و از برف‎هاي مكرّر.‏ امروز، البته روزاست! من، همچنان برف هستم . تو همچنان آتش اما، من اين ور خط ، تو آن ور ‏...پيش خودم فكركردم :‏ خوب است يادش بيايد:‏ من21 ساله هستم ، او چندسالي جوان‎تر...!‏

كوروش كبير(ف)

من پنبه بودم توآتش ، تو پشت در من دم در من بيست‎ويك ساله بودم، تو قدري از من جوان‎تر.‏ آن‎روز گنجشك‎ها هم با اين كه برف بدي بود،..‏ حتّا خود من هم آنروز، تصميم بودم كه....آخر...‏ بايست آن دسته‎گل را...‏ ‏ كه مي‎خريدم،...خريدم.‏ وبرف بودو ‏ خيابان ‏ پر ‏ كوچه ‎پر ‏ عابران ‏ پر ‏ گنجشك‎هارفته بودند.‏ من پشت در مانده ‎بودم.‏ دربازشد.“ تو ”، خودش بود.‏ ‏ من برف بودم “ تو ” دختر.‏ من با خودم گفته ‎بودم:‏ اين بار اين بار اين بار، اين بار اين بار اين بار،اين بار،اين بارديگر...‏ دربسته شد.“ تو”، خودش بود.‏ آن روز ، من برف بودم.‏ يا روز پايان دي بود يا روز آغاز آذر!...شايد توشايد من...امّا...‏ آن روز، فرقي ندارد يك فوج گلبرگ مرده ، يك شاخه گنجشك پرپر.‏

علي

خوندمش.جالب بود.ممنون که بهم سر زدی.تا درودی ديگر بدرود.

سميرا

ســــــــــــــــــلام داســــــــتانها و مطالــب تــــوپ و خـــفـــني بــــــــــدو تا فـــــيــــــلــــتــــــر نشـــــــده فقط نـــــــظــــــــــر يــــــــادت نره بــــــــــــــــــــــــــــــاي