بگو سنجاقکم هستی
لبخند دوباره ...

 

لبخند دوبـاره

   

   

این روزا سرده و غمگین ، پـر از احسـاسِ سفـالی

می شکـنـه با یه اشاره ، ظرفِ لحـظه هایِ خـالی

   

هـرچـی آبـیه ... سیاهـه !  ا توُ  دلا پر از سـواله

این روزا هـوا خرابـه ، حس آرامش ... محاله

 

جاده ها روُ به خیـالن ، واژه ی " طلوع " ... فرضی !

قصـه ها پر از جنایت ، دل خوشیها ، همه قرضی

 

وقتِ حـرفـای بـزرگه ، واسـه آدمـای کـوچیک !!

دیگه دل تنگی عجیبه ، واسه شُر شُر ...  واسه جیک جیک !

 

قـرن تقـسیـم گـلـوله ، قـرنِ تحـقـیر ستـاره

پُـره از کـویـر دنـیـا ، قـرنِ قحـطـی بهـاره

 

تویِ این همـه مصیبت ، واسـه لبخـنـدِ دوباره

یکـی بایـد زندگـی رو ، یادِ غنـچـه ها بیـاره

 

یکی باید مثِ خورشید ، تویِ آسمون بتـابه

تا چشای خیس باغچه ، بی هراس شب ... بخوابه

 

             ماندانا ابـری –  مهر ماه 86  

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٦/۱٤ - ماندانا ابری