بگو سنجاقکم هستی
خط پايان

 



 

 

خط پايان

پـرم از حـرفِ نگفته ، واسـه چي امـيـدوارم ؟!

توي طوفانِ عبورت ، سر به زيرم ، كم مي آرم

 

كاش براي آخرين بار توْ چشـام نگـا مي كردي

لحظـه ي گيجِ جـدائي به من اعتـنا مي كردي

 

تو مي رفتي و توْ قلـبم ، جنگ خوبي و بدي بود

موقـعِ طلـوعِ كابـوس ، توْ شبـي كـه اومدي بود

 

تو مي رفـتي و پر از درد ، از خودم جدات مي كردم

فاصـلـه امـون نمي داد ... من بايـد رهات مي كردم

 

عشقِ من با تو سفر كرد ، جايِ خاليش دلو سوزوند

گـردِ خـاكستـريِ غـم ، تـنِ واژه هـامـو پـوشـوند

 

حـالا روبـرويِ آينـه ، بـا يـه قـلـبِ تيكه تيكه

باورم شـده كه دنيا ، واسه خوشبختي كوچيكه

 

باورم شـده نـبـودن ، قسمتي از بـودن ماست

اونورِ اين خـط پايان ، يه شروعِ تازه ، تنهاست

 

  مانـدانـا ابـري – آبان 1386 

 



پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢٤ - ماندانا ابری