بگو سنجاقکم هستی
عبور ممنوع

 

  عبـور ممنوع



شاپرك پروازو بس كن ، راهو بستن چه اميدي ؟!

فكر نكـن مثل قـديمـا به يه بـاغِ گـل رسيدي

 

كاش هنوزم توي پيلـه بي خبر باقي مي موندي

زير لب به شوق پرواز ،‌ واسه آسمون مي خوندي

 

اينجـا مصنوعيه خنده ، اما گريه اصلِ اصـله !

غصـه ها مثل يه زنجير به نفسهاي تو وصـله

 

تنِ سـنگـو رنگ كـردن تا بشه مثـلِ ستاره

نمي دونـن دلِ سنـگـي ، طاقتِ عشقو نداره

 

آدمـاش بدون احساس ، جنـسِ قلـبا ديـجيـتاله

صفـحـه ي رنگـيِ چشمـا ، شـيشـه ي پر از خـياله

 

گفتن از اميد جـرمه ، خـوندن از شعور ممنوع !

هـمـه جـا خـطّـايِ قرمز ، تابلوي عبـور ممنوع



ماندانا ابري مهرماه
1385

 

         ---------------------------
       ... آيـا ؟

 

 

لحـظه هـا را به هم زدم ، آرام

با كمـي اشـك و قطره اي اميد

غصـه ها مثل قرصِ جوشان بود

رنگ تيـره به شيشه مي پاشيد

 

تب چه سرد است مثل تنـهائي

شب چه طـولاني و بدون صـدا

خـواب را تـا سـتاره پـر دادم

تا نـهـائي تـريـن مسـيرِ دعا

 

کـه پلـی باشـد و بـرقصـانـد

پـای احسـاس را به آن سو ها

به همـان جا که می شود با تو

به همان جا که می شود ... آيا ؟

 

ooo        

 

قـلبـم از سـکـته هایِ  افکارم

درد را می تـپـيـد و تـا فـردا

تـن مـن را مـلافـه مي پيچـد

گـرميِ دستـهـايِ يـك رويـا


 
مانـدانـا ابـري
ارديبهشت 1386


  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۱ - ماندانا ابری