بگو سنجاقکم هستی
زندانی


زندانی


دست و پا بسته ي تـو ، باز به زنجيـر شده

به اميـدي كـه در اين ثانـيه ها پيـر شده


جرمِ اين شب زده ، دزديِ كمي خورشيد است

اين كمـي ، شعلـه ي ويـرانيِ تقـدير شده


لذتِ يك نفس از داشـتنت ، حتـي كـم

در هـوايِ خفـه ي بغض ، چه تكثير شده


آسـماني كه فقـط خـوابِ ستاره مي ديد

با خـودش گفت : كه رويايِ تو تعبير شده


همه ديدند كه "ما " صبح شد و ظهري داغ

و غروبي كه رجز خواند : ببين ، سير شده !!

  **********

در اتاقي كه پر از چوب خطِ خاطره هاست

لحـظـه ها نيـز به تكرارِ تو تفسـير شده


مـيله هـا مانـعِ ديدارِ" من " و پـروازند

تـو بيا در قفـسم ، شوقِ نفس گير شـده


پنجره خيره تر از"  من " به تو مي انديـشد

كه چرا گُم شده خورشيد ؟ چـرا  ديـر شده ؟

   ( مانی )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/٦/۱۱ - ماندانا ابری