بگو سنجاقکم هستی
تبصره


تبـصـره

 

دوبـاره آمـده تـا صحنه را به هم بزند !

فضـایِ بستـه ی من را کمی قـدم بزند

 

به خانه ی همه ی لحظـه ها سرک بکِشد

و رویِ آجـرِ احسـاس ... رنـگِ غم بزند

 

شعـارِ هـرچه نـبـوده بخـواند و گاهـی

بـه آن نگـاهِ کـويـری ، هـوایِ نـم بزند

 

شبـيهِ سکسکه ای بی امـان و درد آور ، به حلقِ تلخِ غرورم بپاشدم ...بزند

 به مغزِ خسته از اين رفت و آمد مشکوک

که عشـق تبصـره ای تازه را رقم بزند :

 

مطـابقِ همـه ی آنـچـه داده ام بـر باد

 و اشـتيـاقِ لطـيفـی که زيـرِ پا افتـاد !

به خـاطرِ همـه ی واژه هـایِ سيمـانی

که گِـل گـرفتـه تمـامِِ مـرا به آسـانی

بـرایِ آنـکـه نباشـی مـيـانِ افـکـارم

تکـان تکـان نخـوری در وجودِ بيمارم

 

رگِ حضورِ تو را تيـغ می کِـشـم در خـود

تو جيغ می زنی  و ... من فقط در اين اِپيزود

به ضـجـه هایِ نگـاهم ، به عشق می خندم

و قطـره قطـره به رویِ تـو چشـم می بندم .

مانـدانـا ابری -  آبان 1386

 


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٤ - ماندانا ابری